مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد
پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد
مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی
بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری
که در دستش بود شود در بیمارستان
کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید:
پدر انگشتانم کی رشد می کند؟
مرد نمی توانست سخنی بگوید
به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد کردن ماشین
و چشمش به خراشیگی کودک خورد که نوشته بود
دوستت دارم پدر
خانه که نیستم
کلید را همان دم در
زیر گلدان همیشگی مان گذاشته ام
رؤیایت اگر آمد
پشت در نمی ماند
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!
چون این زندگی کردن است
که بهترین های دیگر را برایم میسازد
بگذار هر چه از دست میرود برود؛
من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد،
حتی زندگی را...
" ارنستو چگوارا"
به نام خدای مهربون
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند
وقت میگذاری برایم، وقت میگذارم برایت
نگرانم میشوی نگرانت میشوم
دلتنگت میشوم دلتنگم میشوی
وقتی درصحبت هایم،به عنوانِ دوست
یاد میشوی مطمئن میشوم
که حقیقی هستی
دوست حقیقی من در دنیای مجازی
دوستت دارم...
هرچند کنارهم نباشیم
هرچند صدای هم را نشنیده باشیم
من برایت سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشی ...
یکی بود یکی نبود زیر این گنبد گردون و کبود
یه قصه مثل تموم قصه های نا تموم دنیا بود
قصه ای که اولش شروع میشد با یک نگاه
یه طرف نگاه پاک و دیگری پر از گناه
یه دلی بود که کسی اونو نبرد
به کسی دل نمی بست و از کسی گول نمی خورد
اما روزی از روزای روزگار
یه روز از روزای آفتابی آفریدگار
آدم قصه ی ما نگاهی افتاد تو نگاش
یه نفر نشسته بود عاشق و واله سر راش
یه نفر که گفت بهش دوسش داره خیلی زیاد
یه نفر که گفت به جز اون دیگه هیچی نمی خواد
یه نفر که توی چشماش پر از اشک بی کسی بود
یه نفر که توی حرفاش غم بی هم نفسی بود
آدم قصه ی ما،حرفهای اونو شنید
تو یه چشم به هم زدن خودشو آواره دید
دید که بی اون نفسی توی تنش نیست
دید امیدی واسه زنده موندنش نیست
یه روزی قفل زبونشو شکستو یه گناه کرد
گفت که من "دوست دارم"
اما خیلـــــــــــــــی اشتباه کرد
آخه یار بی وفاش
که نبود عشق تو صداش
گفت مگه جدی گرفتی حرفامو؟
تو به دل گرفتی اون دروغامو؟
دیگه این کارو نکن،دیگه هیچ دروغی رو باور نکن!
عاشق قصه ی ما توی این لحظه شکست
صدای شکستنش تو دل ابرا نشست
باورش نمی شد این جدایی و دربدری
باورش نمی شد این شکست و بی یاوری رو
زیر رگبار جدایی شد یه پروانه ی خسته
شد یه پروانه تنها که پرش به گل نشسته
این شعر رو تقدیم میکنم به "سعید عزیز"
و اون دختر خانم ها و آقا پسر های گلی
که یادشون بمونه که همینجوری به کسی نگن:
"دوستت دارم"

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.
یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود
اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت،
آن را در ظرف یخی که کنار دستش بود می انداخت
تا ماهی ها تازه بمانند،
اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ،
آن را به دریا پرتاب می کرد.
ماهیگیر با تجربه از این که می دید
آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد،
بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی پرسید:
«چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟ »
مرد جواب داد: «آخر تابه ی من کوچک است!»
گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ،
شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی
که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم! چرا؟!
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا خسته ام! نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا خسته ام! برایم مشکل است نیمه ی شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است!
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا ا...
بنده: خدایا من در رختخواب هستم. اگر بلند شوم، خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همان جا که دراز کشیده ای، تیمم کن و بگو یا ا...
بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم.
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا ا... ما نماز شب برایت حساب می کنیم.
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.
خدا: ملائکه من، ببینید آن قدر ساده گرفته ام، اما او خوابیده است.
چیزی به اذان صبح نمانده. او را بیدار کنید.
دلم برایش تنگ شده است. امشب با من حرف نزده.
ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.
خدا: ملائکه من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.
ملائکه: پروردگارا باز هم بیدار نمی شود.
خدا: اذان صبح را می گویند. هنگام طلوع آفتاب است. ای بنده ی من بیدار شو.
نماز صبحت قضا می شود.
ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...
بنده ی من، تو هنگامی که به نماز می ایستی،
من آنچنان گوش فرا می دهم ک انگار همین یک بنده را دارم
و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری...!!!
"عاشق می شوم٬ عاشق میشوی٬عاشق می شود٬....
" "می روم٬ می روی٬می رود٬می رویم......
" تو ٬ هیچ وقت«صرف فعل» را یاد نگرفتی
" هر وقت «عاشق می شوم» «می روی»!!!
"هر وقت «می روم» تازه «عاشق می شوی»!!!
برای شنیدن صدایی که دوستش میداری
همین لحظه هم بسیار دیر است،
افسوس خواهی خورد
زمانی که آن سوی سیم ها کسی بی احساس میگوید:
برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد!!!
میگن بی خبری خوش خبری!!
امامن میگم بدترین خبر همین بی خبریه
بی خبری از اونی که
برق چشماش تمام وجودتو لرزوند
ویه روزتمام هستی تو به نیستی کشوند
از کسی که
مونس شبها وروزهات شد
ازکسی که بهترین لحظات رو برات ساخت
ازکسی که
یه جای محکم واسه خودش تو قلبت باز کرد و
رفت...
خدای من یک سال گذشت
هر چه کردم،دیدی و هر چه بخشیدی وعفو کردی ندیدم
خدای من یک سال گذشت و چهار فصل
هراسان شدم پناهم دادی،بیمار شدم شفایم دادی
آرامش و امنیت که رسید، طبیب و پناه را از یاد بردم
خدای من، یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه
پی تقدیری نیکو، پرسان می گشتم،
شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی پر از عشق
و معرفت تا طلوع فجر گریستم
و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود،
قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدیرم خواست که
بنگارد تقدیر نیکویی را
هیهات !
با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو کردم و بار دیگر
آرزوی خیسم خشکید و بر باد رفت
خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز
هر روز بر سجاده عبادت به رسم عادت زانو می زدم که ذکر تو گویم
پیشانی بندگی بر تربت آن نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر می کردم و
لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد بردم
خدای من، یک سال گذشت و چهار فصل و...
چه می گویم؟!
خدای من یک سال گذشت، ده، بیست و سی... سال
هر چه کردم، دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم
خدیا من، چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟
چگونه است که رهایم نمی کنی؟
چگونه است که هرگز، هرگز از تو ناامید نمی گردم؟
این چه رسم خدایی است؟!
خدای من، آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید
تو مرا می خوانی که بخوانمت؟
این منم با سال های رفته یا مدبر اللیل و النهار
این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول و الاحوال
خدای من بندگی ام را بپذیر، التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا
خدای من آرزویم چه شد؟ الی احسن الحال
خوب من، بوی عطر تحویل می آید
چه مبارک تقدیری!
:::: سال نو مبارک ::::
(برگرفته از وبلاگ راهی به سوی خوشبختی)
یه روزی،یه جایی،یه جوری،
یه کسی،یه چیزی،
صبر داشته باش،صبر داشته باش
پیش از این مردم دنیا دلشان درد نــــــــداشت
هیچ کس غصّه این را که چه می کرد نداشت
چشمه ســــادگی از لطف زمـــین می جوشید
خودمـــــانیم زمــــــین این همه نامرد نداشت
تبلیغات 
